
مهمترین عامل در رفتار درست یا نادرست در برخورد دو جنس، خانواده است. خانواده نقش تعیین کننده در این زمینه دارد. پدر و مادر از بدو تولد فرزندشان باید در اندیشه شکلدهی رفتار اجتماعی او باشند. باید در این فکر باشند که نوزاد امروزشان، بسرعت رشد خواهد کرد و به عنوان کودک و نوجوان و جوان و سرانجام بزرگسال، وارد اجتماع خواهد شد. باید از همان ابتدا در اندیشه فردای او باشیم و او را برای زمان خود آماده کنیم. مسامحه در این زمینه و تکرار این باور که کودک خود بزرگ میشود و خود بسیاری از مسائل زندگی را خواهد آموخت، مشکلاتی برای خانواده و جامعه ایجاد خواهد کرد که جبران آنها به سادگی امکانپذیر نیست.
یکی از مهمترین موادی که در زمینه «تربیتاجتماعی» میباید در نظر داشته باشیم آماده ساختن فرزندمان برای رودرو شدن با جنس مخالف است. باید او را برای این رودرویی و برخورد اجتماعی، آماده کنیم. نه میتوانیم فرزندانمان را به گونهای تربیت کنیم که از هر فردی از جنس مخالف بگریزد و خود را در تاریکترین نقطه خانه مخفی کند و نه اینکه میتوانیم آنرا به حال خود رها کرده و منتظر پیشامد روزگار بنشینیم، بلکه باید از سالهای اولیه زندگی فرزندمان تصویر و تصور روشنی از نحوه برخورد با جنس مخالف را برایشان ترسیم کنیم.
تربیت رفتار اجتماعی فرزندانمان، مستلزم حداقل دو عامل مهم است : اول شناخت صحیح و درست از الگوی مناسب رفتار اجتماعی، دوم ارائه صحیح این الگو به فرزند .
ما در اینجا برخی از این مشکلات را که ناشی از خانواده است، مورد بحث قرار میدهیم:
الف – برداشت نادرست از شرع و محدود ساختن مطلق نوجوان در برخورد با جنس مخالف
شرع مقدس اسلام در رعایت رفتار و پوشش فرد مسلمان حدودی را تعیین کرده است. پوشیده بودن بدن زن و مجاز بودن برای عدم پوشش کفین و وجه و نیز مجاز نبودن مرد و زن در سخن گفتن با یکدیگر به گونهای که احتمال «ریبه» یا گناه در آن وجود داشته باشد، به عنوان حداقل حدودی که میباید رعایت شود، برای مسلمانان شناخته شده است. از این محدودیت نمیتوان استنباط کرد که زن و مرد، دختر و پسر نمیباید یکدیگر را ببینند و نیز نمیتوان حکم کرد که حرف زدن آنان با یکدیگر به طور مطلق حرام است. به عبارت دیگر در صورتی که ما شرع مقدس را بشناسیم و در همان حد آن را رعایت کنیم و از افراط در آن خودداری ورزیم، عملی معقول و به لحاظ تربیتی صحیح، انجام دادهایم.
بنابراین در اولین گام سعی کنیم حکم خدا را رعایت کنیم نه فتوای خود و یا آموزشهای نادرستی را که به نام دین از افراد غیرمسئول و یا عوام شنیدهایم، به کار بندیم و این سخن یکی از بزرگان را به یاد داشته باشیم که میفرمود اگر ما بیشتر از آنچه شرع میخواهد، از دیگران بخواهیم، کمتر به دست میآوریم.
گذشته از مطلب فوق که همان شناخت صحیح احکام الهی است، میباید به عنصر بسیار مهم دیگری نیز در این زمینه بپردازیم و آن نقش ما در تربیت دینی فرزندانمان است. از قدیم گفتهاند که دختر و پسر مانند آتش و پنبه هستند، اگر در کنار هم قرار بگیرند آتش پنه را خواهد سوخت. این ضربالمثل در طول سالیان دراز الگویی برای عمل تربیتی در خصوص دختر و پسر بوده است. با همین دید است که خانوادهها دختر و پسر را از هم جدا نگه میداشته و میدارند. این ضربالمثل علیرغم اینکه به عنوان یک الگوی عمل تربیتی به کار گرفته شده است، ولی باید توجه داشت که از لحاظ تربیت صحیح انسانی و اسلامی، دیدگاه درستی را مطرح نمیکند.
باید بدانیم که اگر سطح ارزشی نوجوان و جوان را تا حد یک شیء مانند آتش و یا پنبه، پایین بیاوریم و آن دو را آنچنان بیاراده و بیتصمیم جلوه دهیم که توان خویشتنداری و تقوا از آنان سلب شده باشد، بدون شک به جریان تربیتی آنان آسیب جدی وارد کردهایم.
نوجوانان و جوانان باید خود را چنان باارزش و بااراده و عزم تصور کنند که خویشتن را از درون کنترل کنند و آنان نیز چنین انتظاری را در خود نپرورانند که حتما میباید دیگران آنها را کنترل کنند و آنان را چون آتش و پنبه از یکدیگر جدا سازند.
آنان باید به گونهای بار بیایند که حتی اگر در شرایطی کاملا دور از چشم افراد، امکان برای آنان نیز فراهم باشد، به لحاظ تقوایی، خود را نگه بدارند و دست از پا خطا نکنند. چنین فردی به لحاظ تربیتی فردی است مطلوب، نه آن که میباید دائم مورد مراقبت قرار گیرد و هر لحظه که مفری بیابد، بلافاصله بلغزد و از حدود ارزشی پا را فراتر بگذارد. نوجوان را باید به گونهای تربیت کرد که اگر به درون دریای گناه و لغزش فرو رود، چون مرغابی، آب بر اندامش ننشیند و خشک بیرون بیاید؛ این امکانپذیر نیست، مگر به وسیله ارزش دادن به نوجوان.
به این ترتیب باید توجه داشته باشیم که تنها ما نیستیم که فرزندمان را مومن و متقی و خویشتداری بار میآوریم. او خود است که ایمان میآورد، تقوا پیشه میکند و خود را نگاه میدارد. ما در این مورد تنها راهنمای او هستیم.

شبي در خدمت امام عسکري(ع) بوديم- در آن زمان حاکم آن سامان نسبت به امام (ع) تعظيم مي کرد و اطرافيان او نيز احترام مي نمودند- ناگهان حاکم شهر از آنجا عبورش افتاد و مردي دست بسته همراه او بود او امام(ع) را که در بالاي خانه قرار داشت و از بيرون مشاهده مي شد ديد، همينکه چشمش به آن حضرت افتاد به خاطر احترام از مرکب پياده شد.
امام عسکري(ع) فرمود: به جاي خود برگرد، و او در حالي که تعظيم مي کرد به جاي خود يعني روي مرکب برگشت و عرض کرد: اي فرزند رسول خدا اين شخص را امشب کنار يک دکان صرافي گرفته ام به گمان اينکه مي خواسته راهي به دکان باز کند و از آن سرقت کند. همين که خواستم او را تازيانه بزنم- و اين روش من است متهمي را که دستگير مي کنم پنجاه تازيانه مي زنم تا تنبيه او باشد و بعد از آن جرم بزرگتري مرتکب نشود- او به من گفت: از خدا بترس و کاري که باعث خشم خداوند مي شود انجام نده، من به راستي از شيعيان علي بن ابي طالب و شيعه اين امام بزرگوار پدر کسي که به امر خدا قيام مي کند مي باشم.
من از او دست برداشتم و گفتم: تو را نزد امام(ع) مي برم، اگر آن حضرت گفته ات را تصديق کرد که از شيعيان او هستي تو را رها مي کنم، و اگر دروغ گفته بودي بعد از آنکه هزار تازيانه به تو زدم دست و پايت را قطع خواهم کرد، اکنون او را به حضور شما آورده ام، آيا او همان طور که ادعا کرده است از شيعيان شما مي باشد؟
امام (ع) فرمود:
ادامه مطلب...


