برای دانلود کردن مدیحه ها، روی آیکون
کلیک راست نموده
و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.
اى ازلیت به تـــــربت تـــــو، مخمـــّر وى ابــدیت بــه طلعت تو، مقرّر
آیت رحمت ز جلــــوه تــــــو هویـــدا رایت قــدرت در آستین تو مُضْمَر
جــــودت هم بسترا به فیض مقدس لطفت هم بالشا به صدرِ مُصَدّر
عصمت تو تا كشید پرده به اجسام عالَـــم اجســام گردد عالَم دیگر
جلـــــوه تـــــو نــــور ایزدى را مَجْلى عصمت تـو سرّ مختفى را مَظهر
گـــــویم واجب تــو را، نه آنَتْ رتبت خــوانم ممكن تو را، ز ممكن برتر
ممكن انــــدر لباس واجب پیــــــدا واجبــــى اندر رداى امكان مَظْهر
ممكن؛ امّا چه ممكن، علت امكان واجب؛ امـــّا شعـــــاع خالق اكبر
ممكن؛ امّا یگانــــه واسطــــه فیض فیض به مهتر رسد وزان پس كهتر
ممكن؛ امــــّا نمــود هستى از وى ممكن؛ امــــّا ز ممكنــــات فزونتر
وین نه عجب؛ زانكه نور اوست ز زهرا نور وى از حیدر است و او ز پیمبر
نور خــــدا در رســــول اكـــرم پیدا كرد تجلّى ز وى، به حیدر صفدر
وز وى، تابان شده به حضرت زهرا اینك ظاهر ز دخت موسىِ جعفر
این است آن نور كز مشیت "كُنْ" كرد عالـــم، آن كو به عالم است منّور
این است آن نور كز تجلّـــى قدرت داد به دوشیزگـــــان هستى، زیور
شیطانْ عالِم شدى، اگر كه بدین نور ناگفتى "آدم است خاك و من آذر"
آبـــــروى ممكناتْ جمله از این نور گـــر نَبـــُدى، باطل آمدند سراسر
جلوه این، خود عَرَض نمود عَرَض را ظلّش بخشـــود جـــوهریت جوهر
عیسى مریم به پیشگاهش دربان موسىِ عمران به بارگاهش چـاكر
آن یك چون دیده بان فرا شده بردار وین یك چـــون قاپقان معطى بر در
یا كه دو طفلند در حریــــم جلالش از پـــى تكمیل نفس آمده مضطـر
آن یك "انجیل" را نمـــــاید از حفظ ویـــن یك "تورات" را بخـــواند از بر
گر كه نگفتى "امام هستم بر خلق" موسى جعفـــر، ولّــى حضرت داور
فاش بگفتم كه این رسول خداى است معجزه اش مـــى بـوَد همانا دختر
دختــــــر، جز فاطمه نیایــد چون این صُلب پــدر را و هـــم مشیمه مادر
دختر، چون این دو از مشیمه قدرت نامد و ناید دگـــر همــــــــــاره مقدّر
آن یك، امواج علم را شـــــده مبدا وین یك، افواج حلم را شده مصـــدر
آن یك موجود از خطــــابش مَجْلى وین یك، معدوم از عقــــابش مُسْتَر
آن یك بر فـــرق انبیــــا شده تارك وین یك انــــدر ســـــرْ اولیا را مغفر
آن یك در عالم جـــــــلالت "كعبه" وین یك در مُلك كبــــریایى "مَشْعر"
"لَمْ یلِد"م بسته لب وگرنه بگفتم دخت خــــداینــــــد این دو نور مطهّر
آن یك، كوْن و مكانْش بسته به مَقْنَع وین یك، مُلكِ جهانْش بسته به معْجَر
چادر آن یك، حجاب عصمت ایزد معْجــــــَرِ این یك، نقـــــاب عفّت داور
آن یك، بر مُلك لا یزالى تارُك وین یك، بـــــر عرش كبــــریایى افسر
تابشى از لطف آن، بهشت مُخَلّد ســــــایــــهاى از قهر این، جحیم مُقَعّر
قطرهاى از جود آن، بحار سماوى رشحــــهاى از فیض این، ذخـــــایر اغیر
آن یك، خاكِ مدینه كرده مزّین صفحه قــــــم را نمــــوده، این یك انور
خاك قم، این كرده از شرافتْ، جنّت آب مــــــدینه نمــــــــوده آن یك، كوثر
عرصه قم، غیرت بهشت برین است بلكـــــه بهشتش یساولى است برابر
زیبد اگر خاك قم به "عرش" كند فخر شـــــاید گـــــــر "لوح" را بیابد همسر
خاكى عجب خاك آبروى خلایق ملجــــــا بر مسلم و پنـــــاه به كافـــر
گر كه شنیدندى این قصیده "هندى" شـــاعــــــــر شیراز و آن ادیب سخنور
آن یك طوطى صفت همى نسرودى "اى به جـــلالت ز آفــــرینش بــــــرتر"
وین یك قمرى نمط هماره نگفتى "اى كـــه جهــان از رخ تو گشته منوّر"
امام خمینی (ره)
اى مهر تو بهترین علایق
جانها به زیارت تو شایق
ما را نبود به جز خیالت
یارى خوش و همدمى موافق
بیمارى روح را دوا نیست
جز مهر تو اى طبیب حاذق
اى نور جمال كبریائى
اى نور تو زینت مشارق
روزی كه دمید نور خلقت
رخسار تو بود صبح صادق
از جلوه تو تبارك الله
فرمود به خلقت تو خالق
حسن تو خود از جمال زهراست
اى زاده بهترین خلایق
بر تخت كمال و تاج عصمت
آخر كه بود به جز تو لایق
تفسیر كمال ایزدى بود
گفتار تو اى امام صادق
باشد سخن تو جاودانى
بوده است چو با عمل مطابق
افسوس شدى شهید، آخر
از حیله ناکسی منافق
از داغ تو شد جهان عزادار
زیرا به تو عالمى است عاشق
ماتم زدهایم و غم چو دریاست
دلها همه چون شكسته قایق
| ردیف |
موضوع |
اجرا |
حجم |
زمان |
| 1 | یه مدینه یه بقیعه یه امامی که حرم نداره (جدید) | 1.987 | 0:08:27 | |
| 2 | حضرت صادق مگر فرزند پیغمبر نبود (جدید) | 1.16 | 0:05:05 | |
|
برای دانلود کردن مرثیه ها، روی آیکون |
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران
می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام.
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.
خسته ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.
چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم...
حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده. ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من !
نیستی و ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می کنند؟ چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می کنند؟
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه ی زخمی ام را مرهمی باشم. می دانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور....
نه غم می خورم، نه غم می خورم بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. نبوده ای تا ندای مظلوم را بشنوی و ظالم را نابود سازی.
غم می خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده ام و با گناه شب شده اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره هها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام.«بهترین روز» اما براستی جز جهل نبود بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می آید؟ کی می شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.
«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»
با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن مانده ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می کشم.
دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی اش ایمان می آورد....




